![]() |
![]() |
|
|
پا در کلاس بگذار تا جسم جان بگيرد احساس زنده بودن در من توان بگيرد من باشم و دوباره سرسبزي سرودن خاموشي عواطف در من زبان بگيرد بر تخته هاي تيره خطي کشيده از نور خطي که شعله آن در آسمان بگيرد فوجي پرنده هر روز پر مي کشد به سويت تا در حريم مهرت گرم آشيان بگيرد (شعر: مصطفي محدثي) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 22:25 توسط حمیده |
|
ماه من، غصه چرا؟! تو مرا داري و من هر شب و روز آرزويم همه خوشبختي توست ماه من! غم و اندوه، اگر هم روزي مثل باران باريد يا دل شيشه اي ات از لب پنجره عشق زمين خورد و شکست با نگاهت به خدا چتر شادي وا کن و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست ... او هماني ست که در تارترين لحظه شب راه نوراني اميد نشانم مي داد ... ماه من! غصه اگر هست بگو تا باشد معني خوشبختي، بودن اندوه است اين همه غصه و غم اين همه شادي و شور چه بخواهي و چه نه! ميوه يک باغند همه را با هم و با عشق بچين... ولي از ياد مبر ! پشت هر کوه بلند سبزه زاري ست پر از ياد خدا و در آن باز کسي مي خواند که خدا هست خدا هست ... و چرا غصه چرا ؟! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 14:33 توسط حمیده |
|
|
شخصى به حضور امام على (ع ) آمد و پرسيد: |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 17:43 توسط حمیده |
|
شاخه اي گل در دست شاعري قامت بست بعد با نام خدا چند رکعت تن گل را بوييد ... ( سيد حسن حسيني ) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 20:52 توسط حمیده |
|
|
از درد به خودش می پیچید. دست به دیوار گرفته بود و راه می رفت. وارد مسجدالحرام شد. رسید کنار کعبه. پرده کعبه را گرفت. زیر لب زمزمه می کرد. دعایش که تمام شد کعبه لرزید و دیوارش شکافته شد. فاطمه وارد کعبه شد و دو طرف دیوار چسبید به هم. مثل اولش. زن ها توی خانه برای شوهرهایشان می گفتند و مردها توی بازار برای هم. سه روز بود که فاطمه بنت اسد، همسر ابوطالب، از یک شکاف رفته بود توی خانه کعبه و بیرون نیامده بود. آن هم کی؟ موقع درد زایمان. آب، غذا، کمک برای زایمان. چه کار می کرد فاطمه تنها؟ گفتند: در این مدت غذایت چه بود؟ گفت: میوه ها و غذاهای بهشتی. گفتند: نامش را چه می گذاری؟ گفت: از کعبه که می آمدم بیرون، صدایی گفت: فاطمه، نام پسرت را علی بگذار. چون او بر همه اهل آسمان و زمین برتری دارد. اسم او را از نام خودم گرفته ام... |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 13:54 توسط حمیده |
|
|
روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا، زیر ملافه سفید پاکیزه ای که چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است قرار می گیرد و آدمهایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند. آن لحظه سرانجام فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته، زندگی ام به پایان رسیده است. در چنین روزی تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگی ام را به من برگردانید و بسترم را بستر مرگ ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم و بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند. چشم هایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های دیگری ندیده است. قلبم را به کسی بدهید که از قلب، جز خاطره دردهای پیاپی و آزاردهنده چیزی به یاد ندارد. خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اید و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند. کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگی اش در دستگاهی خلاصه شده است که هر هفته خون او را تصفیه می کند. استخوانهایم، عضلاتم و تک تک سلولها و اعصابم را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید. هر گوشه از مغز مرا بکاوید. اگر لازم شد سلولهای مغزم را بردارید و به مغز پسرک لالی پیوند بزنید تا بتواند با صدای دورگه فریاد بزند و یا به مغز دخترک ناشنوایی که بتواند زمزمه باران را روی شیشه پنجره اتاقش بشنود. آنچه را که از من باقی می ماند به دست خاک بسپارید تا از تنم گل ها بشکفند و شکوفه ها سر برآرند. اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعف هایم و تعصباتم باشند. گناهانم را به شیطان و روحم را به خداوند بسپارید. و اگر گاهی خواستید یادی از من کنید، کار نیکی انجام دهید و یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید. اگر آنچه را که گفتم انجام دهید من تا ابد زنده خواهم ماند ! نوشته: کن ناولز ترجمه: پروین قائمی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 21:24 توسط حمیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد رنگها می میرند عشق ها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جا می ماند... |
| پيوندهاي روزانه |
|
پرستار مهربون خدا از بس که پیداست ناپیداست عرفان آفتاب شب زندگی با صداقت راهیان عشق حقیقی-جبهه و جنگ با سيد علی تا فتح قدس و مکه پزشکی و سلامت فانوس آرشيو پيوندهاي روزانه |
|
RSS
|